کلبه ی کوچولوی من

نمیدونم با چه کلماتی با چه واژه ای شروع کنم فقط اینو میدونم که باید حرف دلمو بزنم حدود یه ماه پیش توو زندگیه من یه نقطه ی عطفی شروع شد و تا الانم خدارو شکر ادامه داره به دلایل خاص نمیتونم کامل توضیح بدم فقط اینو میخوام بگم که خدایا خیلی بزرگی درست موقعی که ازت نا امید شدم به زندگی امیدوارم کردی ای کاش اینقدر راحت بودم تا همه چیزو توضیح میدادم یا اصلا دااااااااااااد میزدم ولی فقط میتونم بگم خیلی خوشحالم خیلی ممنونم از خدا از اون اتفاق از اون .... که اسمشو گذاشتم اتفاق     اتفاق زندگیه من ممنونم ازت   مدیونم بهت    زندگی خیییلی عجیبیه درست از اون جایی که انتظارشو نداری حتی از گوشه ی ذهنتم گذر نمیکنه یه اتفاقی برات میفته که زیرو رو میشی خیلی سخته اینجور مبهم توضیح بدم نمیتونم تمام اون چیزی رو که توو دلمه بریزم بیرون فقط یه جمله (اتفاق زندگیه من مرسی که افتادی)

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٧ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط یه دختر شاید مهربون نظرات ()

قالب برای بلاگ