کلبه ی کوچولوی من

سلام  اینپست بیشتر برا نازنین گذاشتمماچ این روزا خیلی مشغولم از یه طرفم به دلیل افتادن جسم سنگینی رو انگشت پام چلاغ میباشمسبزگریه و انگشتم بسیار زخمی و کبود شدهناراحت  خلاصه درگیرم و زیاد نمیتونم بیام نت امروز دیدم نازنین یه نظر جالبی گذاشته نازنین جان اولا خوش به حال مامان بابات التماس دعا از طرف ما دوما غصه نخور اتفاقا گاهی وقتا تنهایی برا ادما لازمه تا یه خورده خودشون باشن و قدر بعضی چیزا رو بدون و از طرف دیگه منتظر اون روزی باش که حاج اقا و حاج خانوم برگردن با کلیییییییی سوغاتیفرشتههورا در مورد خواهرتم اونجوری نگو خواهر خیلیییییییییییییی نعمت بزرگیه خوشبه حال اونایی که دارن من خواهر ندارمناراحت و این یکی از بزرگترین اغده های زندگیمه ای کاش منم یه خواهر داشتم که بچه هاش از سرو کولم بالا میرفتن   افسوس  گفتم اغده دلم گرفت من احتمال زیاد تا دوهفته ی دیگه گواهی نامه مو میگیرم ولیییییییی کو افسوسماشین بابام ماشنو نمیده برونم میگه میزنی درو دیوار اینقدر دلم گرفته که حد نداره ادم یه ژِیان داشته باشه ولی مال خودش باشهعصبانی محتاج اینو اون نشه حتی اگه اون یه نفر باباشه عصبانیهر چند بابای ما که از بابایی زیاد لطفی بهمون نکرده ابروبگذریم بچه ها دعا کنید از یه جایی یه 3 میلیون اینا برسه یه پرایدی چیزی بخریم وگرنه ددی ماشنو نمیده بهم خب میدونم الان خیلیاتون میگین ماشینو میخوای چیکار ولی به خدا خیلی لازم میشهتعجب مسیر خونه و دانشگاه من جوریه که باید کلی تاکسی عوض کنی منتظر اتوبوسم که بشی شب میشه بعدشم منتظرمن حق دارم دوستامو جمع کنم و برم ددر دودور هر چند که از دار دنیا یه دوست بیشتر نداریمنیشخند و فعلا هم ایشون بنا به دلایلی قهر تشریف دارننیشخند من قهر نیستما اون قهر کردهقهر با من(هانیه اشتی کننننننننننننننننننننن) خلاصه من ماشین میخوامممممممممممممممممم نازنین به حاجی ها بگو برام دعا کننفرشته یه چیز دیگه هم که میخوام بگم اینه که جدیدا من یه جوری شدم یعنی احساس میکنم عاقل تر و بالغ تر شدم پنجشنبه تو دانشگاه یه اتفاقی افتاد اون موقع فهمیدم واقعا بزرگ شدم این برام حس شیرینیه ولی یه جورایی هم بده گاهی وقتا که دقیق فک میکنم میبینم بزرگ بودن همیشه خوب نیس چون وقتی کوچیکی صافو ساده هستی ولی بزرگتر که بشی بعضی از چیزا آزارت میده بزرگ که بشی تازه قیافه ی حقیقی بعضیارو میبینی تازه میفهمی خییییلی از حرفاشون تعنه و کنایه بوده نه شوخی تازه میفهمی چقدر تنهایی حتی اگه مادر پدرت کنارت باشن خونواده ی من از صبح تا عصر بیرون تشریف دارن موقعی که دانشگاه باشم ویا بیرون نبودشونو حس نمیکنم ولی وقتی از صبح تو خونه باشم اون موقع من میمونمو یه خونه ی خالی و سکوتو تنهایی ولی دیگه عادت کردم باهاش کنار میام خودمو سرگرم میکنم خلاصه نمیزارم حوصلم سر برهمژه ولی در کل داشتن یه خونواده پر حوصله خیلی چیز خوبیه که من ندارم خونواده ی من خیلیییییییی کم حوصلن خیلی هم زود عصبی میشن چه کنیم روزگاره دیگه یه چیز دیگه هم بگم اونم این که یه مدتیه دلم واسه یه دوست مهربونو قدیمیم تنگ شده یاد اون موقع هایی میفتم که کلی با هم صحبت میکردیم ولی الان دیگه نیس نمیدونم کجاس دلم خیلی براش تنگ شده فقط اینو میدونم که ادرس وبلاگمو داره امیدوارم هر جا که هس سالم باشهماچ در ضمن یه چیز دیگه دوباره کیستم شروع شده نمیدونم چرا همش اینجوری میشه تازه خوب شده بودما ولی دوباره روز از نو روزی از نو ایشالا خدا شفای همه ی مریضارو میده منو هم بین اونا این پست یه مقدار دردل مابانه بود شرمنده اگه کسی ناراحت شد خلاصه اینجا دفتر خاطراتمه مینویسم تا لحظه هام رهسپار فراموشی نشن  نظر یادتون نره     (من سرماخوردم خیلی بدمزسسبزشما نخوریننیشخند)

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٧ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ توسط یه دختر شاید مهربون نظرات ()

قالب برای بلاگ