کلبه ی کوچولوی من

سلامماچ چطورین شرمنده بابت تاخیر چند روزه   یه مقدار سرم شلوغه گاوچراناخه بنده دارم راننده میسمخجالت نه تو رو خدا تشویق نکنین شرمنده میشم خجالتم ندین مرسی (ماشالاه از بس که کمبود محبت دارم همش احساس میکنم دارین تشویقم میکنین نیشخند)بعدشششششششششش بازم سپاس فراوان از ژینووووووووووو نازنیننننننن علیییییییی احساننننن سوگند همه و همه که چه نظر دادن چه ندادن یعنی کلا نیومدن که نظر بدنعصبانی (دوستان لطفا نوجه کنید این جملات تیکه های نیش داری بودن که به بعععضیا زدم که بیان نظر بدنعینک )بعدش یه سوال من مگه چجوریمسوال هر کسی میاد میگه یه شخصیت خاصی داری یه جور خاصی مینویسی ولی به خدا من عین خودم مینویسم(به خدا من خودممنگران) حالا بیاین از رانندگی بگم فعلا از اونجایی که بنده انسانی بسیار بسیار باهوشم مژهمرحله اول همون مقدماتیی ائئن نامه قبول شدم حالا مونده مرحله دوم (حالا بعضیا میگ چیه خوب کار هم چین خاصی هم نکردی ولی به جون خودم خیلی سخت بود )یه کتاب داره 200 صفحه بلند کلفت (نیشخند) هه بزارین یه چیزی بگم جدیدا رفتن وبلاگ علی  همون بچه هی دانشگاه راضی علی یه عکسی گذاشته بود تماشاییی یه گربه بود کوشولو تو یقه ی یه دختررررررررر زیر لباسنیشخندحالا بیایم بحث خودمون امروزم یه کلاس فنی داشتیم یه مردی اومد زیبا ترین و رسا ترین توصیفی که میتونم ازش بکنم این شکلکهسبزدیگه فک کنم خودتون متوجه شدین خلاصه کلاس امروز بسی مزخرف بود اهانننننننننننننننننننننننننن هه هفته ی پیشم با دخمل خاله ها جمع شدیم زدیم رقصیدیم ترکوندیمممممممخنده جاتون خالیییییییییییییییییییییی یه رقصی میکردم تماشاییقهقهه مخصوصا حرکات باسن لبنانی و مصری و ترکی و عربی دیگه دخترا میدونن چی دارم میگم ابلهخلاه کلی مسخره بازی در اوردیم فردا هم زن داییم دعوتمون کرده برا مجلس سفره ی حضرت ابولفضلفرشته نمیدونم شهر های دیگه هم این رسمو دارن یا نه ولی اینجا کسی که حاجتی از حضرت ابولفضل بخواد نظر میکنه بعد که نظرش قبول شد یه مهمونی کوچیک مذهبی میدن من فردا که رفتم برا همه دعا میکنم که حاجتاشون براورده بشه شمام نامردی نکنین نظر بدین هان بزارین اینم بگم برم واسه ازمون رانندگی گفتن باید گروه خونی رو بگین من موقعی که اول دبیرستان بودیم تو درس زیست معلممون مال منو امتحان کرده بود که اونم داستانی داره واسه خودش بعدا میگمقهقهه ولی خوب میدونستم  ب مثبته ولی گفتن باید بری ازمایشگاه خلاصه صبح گشنه و تشنه رفتیم ازمایشگاه و ازمایش خون دادیم ناگفته نماند من دخمل بسیار شجاعی هستمعینکنیشخندگاوچران و بدون مامانو بابام خودم تنهایی رفتم تو اتاق البته بابام باهام اومده بود ازمایشگاه ولی خوب تنها رفتم تو حالا از اونجایی هم که دختر فیسو ناز نازی هم نیستمقهر همش در حال چاخان گفتنم که اره بابا چی بود که همه ازش میترسن یه سوزنه یه چن قطره هم خوننیشخند در حالی که چشام داشت چپر چلاغ میدیدابله همه چیزو خلاصه بسی از خودمون انرزی صرف کردیم تا خونواده متوجه نشن ولی جون خودم دست چپم تا شب چلاغ شده بودابرو  اینم از این فعلا بای تا های نظر یادتون نره

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٩ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط یه دختر شاید مهربون نظرات ()

قالب برای بلاگ