کلبه ی کوچولوی من

سلام یه سلام نه خوشحال نه ناراحت اول از همه از دوست جدید و خوبم همون نازنین خانوم ممنونم که این همه به من لطف دارهماچ   میسی عسلم (خودمونیما زیاد هندونه دادی زیر بغلم )نیشخند  خب بگذریم نیشخند   بعدشم شروع کنیم تشکر از احسان که قوت قلب داد اخه بچه من به تو چی بگم به جای اینکه امید بدی اره بابا دوربین بوده که من به دیدن جد مرحومم امید وار بشم زرررررت میزنی تو ذوق ادم منتظر ولی خب خداوکیلی دستت درد نکنه اومدی نظر دادی به جز چند نفر کسی نمیاد نظر بدهنیشخند البته فکرای بد نکنینا نه این که امار وبم پایینه ها امار بالاس ولی خب نظر نمیدن وگرنه خب همه که منو میشناسندروغگو مگه میشه نشناسنسوال نیشخند شرمند ه من یه ذره پرروام خجالت بعد عرضم به حضور با سعادتون  اقا چشمتون روز بدنبینه امروز رفتم امتحان دادم اونم چی اندیشه ی اسلامیسبز قبل اونم دوتا امتحان خیلی سخت داده بودم که همشون عالی بودن فک کنم دوتای قبلی همشونو درس نوشم ولی این پدر سوخته با حجم کمش پدرمو دراورد خلاصه به مامانم نگینا ولی امتحانمو خراب کردمنگرانمن نمیدونم اخه من که قرار حسابدار بشم برا چی باید معارف بخونمعصبانی کچل شدم کلافهبعدششششش با هانیه (تنها دوست صمیمیم)رفتیم مخابرات که سیم کارتشو درس کنیم از بس که این دوست من ماشالاه عاقله همش در حال گم کردن گوشیه فک کنم این سومین گوشیه ی که گم کردهعصبانی خلاصه رفتیم واسه ردیابی سیم کارت افا مگه این مخابراتیا جوابتو میدن این میندازه گردن اون اون میندازه گردن این اخرشم بیخیال شدیم و اومدیم خونهناراحت البته تو راه کلی از خاطرات دوران مدرسه گفتیم و کلی روده بر شدیمخنده مثلا بزارین یکیشم واسه شما بگم ولی جون من نخندینا خب پیشششش میاد دیگهخجالتنیشخند اقا ما سال پیش دانشگاهیی بودیم یه روز یکی از زنگا خالی داشتیم هانی گفت بیا بریم بیرون من گفتم بابا انتضامات الان تو سالنه نمیشه بیا بشینیم کلاس و از اونجای که این رفیق ما بسی شر میباشندشیطان گفت خب مام انتضامات مبشیم گفت سوالچجوری گفت بیا یه کاغذ بچسبونیم بازومون روشم بنویسیم انتضامات در حالی که بازو بند اونا از نوع پارچه ای بودا نیشخندخلاصه ما دو تا بازو بند الکی درس کردیم رفتیم طبقه های بلا ادای انتضاماتو در اوردن که خانوم برو تو کلاس سالن نباشگاوچران اونا فک میکردن واقعا ما انتضاماتیم همه ازمون میترسیدن مام هر هر میخندیمقهقهه که یهو من رسیدم جلوی یه دختر قوی هیکل از قضا اسم اونم ایدا بود خلاصه با جثه ی کوچولو موچولوم محکم داد زدم خانوم برو تونیشخندکه یهو برگشت گفت ببخشید شما گفتم کوری نمیبینی انتضاماتم دیگه عینکیهو برگشت گفتم از کی تا حالا تو انضامات شدی و من که رییس انتضاماتم تو رو نمیشناسمتعجب اقا اینو که گفت انگار یه سطل اب داغ ریختن رو سرمسبز یهو گقتم هانی بدووووووووووو الان هانیه دوییده من نمیدونم از ترسم پله ها کدوم طرفه قهقههخلاصه عین موشک جیم زدم از سالن رفتم دسشویی حیاط درو بستم بعد که یکم دنبالم گشتن دیدن نیستم رفتن حالا من میخوام بیام بیرون مگه در دسشویی باز میشهخنده خلاصه طی اقدامی جسورانه از دیوار های نصفه ی دسشویی بالا رفته و نایل به بیرون امدن از مستراح شدمخجالتقهقهه ولی جون خودم خیلی صحنه های خنده داری بود تو عمرم اونقدر اکشن بازی در نیاورده بودمنیشخند عینکعینکاینم از خاطره امتحانای ترم تابستونم تموم شو راحت شدم ولی باز مشکل برام پیش اومده بازم مامانم اینا دعوا کردندل شکسته همش میخوره تو حالم به خدا ناراحتسرتونو درد نیارم این بود گزارشی از یک روز من ایشالاه بعدا میام چیزای دیگه مینویسم فقط تو رو جون ر کی دوس دارین نظر بدین دیگهگریهگریهگریه

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٩ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط یه دختر شاید مهربون نظرات ()

قالب برای بلاگ