کلبه ی کوچولوی من

نیشخنددیروز از یکی یه داستانی شنیدم برام جالب اومد گفتم واسه شمام تعریف کنم از بس که دوشتون دالممممممممممممممممبغلمیگن یه روزی یه مرد خیلیییییییی پولداری زندگی میکرد کهتو دنیا هیچکسو کاری نداشته کلی هم ثروت داشت یه روز با خودش فکر میکنه میگه من اگه بمیرم تکلیف این همه ثروت من چی میشه خلاصه میاد مردم شهرشو جمع میکنه میگه ای اهالی اگه من مردم ثروتمو به یه نفر از شما  میبخشم به شرطی که اون یه نفر بعد از مرگ من یه شب با من بیاد توی قبر تا من تنها نترسم همه میگن برو بابا ما زنو بچه داریم میترسیم از این کارا بکنیم یهو یه حمالی میاد میگه من که تودنیا هیچ چیزی واسه از دت دادن ندارم فقط دارو ندارم یه خورجین هس باشه قبول من بعد مرگت شب اول قبر میام تو قبرت زمان میگذره و میزنه مرد پولدار میمیره و میان کنار اون تو قبر اون حمال رو هم دفن میکنن بعد که همه رفتن نکیر منکر میان واسه حساب رسی میبینن ا به جای یه نفر دو نفر تو قبرن خودشم یکیش زندس اول میرن سراغ اون زنده که همون حماله بود و شروع میکنن ازش سوال پرسیدن که پدر کیه مادرت کیه چقدر نماز خوندی چقدر روزه گرفتی توی زندگیت چی داشتی چجور خرجش کردیو ............. حمال بیچاره هم از ترس عین بید میلرزه صبح میشه مردم میان تا حمال رو که یه شب تو قبر مونده رو در بیارن درش که اوردن همه بهش تبریک میگن که اره خوش به حالت دیگه ثروتمند شدیو از این حرفا یهو میبینن حمال داره فرار میکنه میگه نه نمیخوام هیچی نمیخوام مردم تعجب میکنن میگن بابا مرده خوش وصیت کرده بعدشم این همه پول واسه چی نمیخوای حمال میگه بابا منه بدبخت الان که زنده هستمو یه خورجین دارم تو قبر حساب یه خورجینو نتونستم پس بدم حالا بعد مرگ حساب این همه ثروتو چجوری پس بدمسوال  (خودمونوما اینم خنگ بوده خب منه که جاش بودم قبول میکردم حمال باشیو بهت این همه پول بدنو قبول نکنینیشخند) نیشخندنیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط یه دختر شاید مهربون نظرات ()

قالب برای بلاگ