کلبه ی کوچولوی من

از وقتی اتفاق زندگیم وارد زندگیم شده دیگه کمتر اینجا میام کمتر مینویسم دلیل اینکه این وبلاگو ساختم توو پستای اولم گفته بودم  این بود که برا چن لحظه هم که شده از فشار زندگی بیام بیرون چون وقتی مینویسم دلم اروم میگیره اما از موقعی که اتفاق وارد زندگیم شده دیگه فشاری احساس نمیکنم دیگه غصه نمیخورم چون نمیزاره غصه بخورم نمیزاره ناراحت بشم خونوادم اذیتم میکنن دوستام رفیق نیمه راه شدن توو دانشگاهم توو یکی از درسا افتادم اگه (اتفاق) نبود الان یا بیمارستان بودم یا تیمارستان خیلی حس قشنگیه که توو دنیا یه چیزی یه کسی بهت دلگرمی بده خدا خودش جواب اونایی که اذیتم میکننو بده از هانیه زیاد صحبت کردم زیاد نوشتم فک میکردم دوست واقعیه ولی ای داد و بی داد از این سادگیه من    نمیدونم چرا اینهمه باهاش صمیمی بودم خیلی دختر خوبی بود شایدم هست ولی نمیفهمم چرا سر یه جمله اینجوری دوستیمونو خراب کرد چیا که به من نگفت منه احمق کل زندگیمو بهش گفته بودم اخرشم یه جمله ای گفت که تا عمر دارم فراموش نمیکنم یکی نیس بهش بگه اخه نارفیق منه بدبخت تو رو دوسته خودم میدونستم تو رو خواهرم میدونستم چجوری دلت اومد بهم توهین کنی     غمو غصه زیاده الان بشینم تا شب مینویسم ولی غصه نمیخورم اخه من یه چیزی دارم که دنیا بهش حسودی میکنه   خیلیم دوسش دارم  به عشق اون دنیا و غصه هاشو از یاد بردم فقط (خدا) (اتفاق) (مامانم) این سه تا کافیه برام

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢۱ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط یه دختر شاید مهربون نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۸ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط یه دختر شاید مهربون نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ توسط یه دختر شاید مهربون نظرات ()

قالب برای بلاگ