کلبه ی کوچولوی من

سلام پست قبلی یه پست خییییلی متفاوت از همیشه بود و به خاطر اینکه برام خیلی مهم بود بعد از مدتها که اپ نکردم اویلن مطلب اونو گذاشتم ولی این وسط اتفاقای خیلی زیاد دیگه ای افتاد یکیش فوت پدربزرگم بود روز اول تیر تو پستای قبل درموردش حرف زدمو گفتم که مریضه 4 ماه بود نرفتم دیدنش تا اینکه روزای اخر رفتم خییلی نحیفو لاغر شده بود باورم نمیشد مرد به اون عظمتی اینجوری به این روز بیفته هم سرطان بگیره هم سکته ی مغزی کنه ما باهاشون رابطمون بد بود یعنی بابام بعد خودش یه خواهر برادر دیگه داره چون اونا وضع مالیشون خوبه و ما یکم بد اونا مارو تحویل نمیگرفتن در حالی که اخر همهون همون گوشه ی قبرستونه خلاصه چن روز قبل مردنش چون تنها نوه ی دختریش اینجا منم (عمم دوتا پسر داره عموم هم دو تا دختر ولی دختر عمو هام اینجا نیستن ) واسه همین همش منو صدا میزد رفتمو درسته که دلم ازش خیلی پره ولی گریم گرفت تا اینکه دو سه روز بعد مرد امیدوارم جاش راحت باشه خدارحمتش کنه صبحشم چن ساعت قبل مردن من توو خواب مرده دیده بودمش خلاصه این پستو گذاشتم به یاد و خاطره ی اون  خداحافظ بابا بزرگ     بعدش خودم یه مدتیه مریض بودم تا اینکه اون اتفاق زندگیم که توو پست قبلی گفتم مجبورم کرد برم دکتر و الان خداروشکر خیلی بهترم امتحانامم تموم شد ولی توو یکیش موندم اصلا فکرشم نمیکردم امارو بمونم ولی دیگه شد ایشالاه ترمای بعد پاس میکنم این اولین تجربه ی مردودیمه تو کل عمرم خلاصه این بود شرح حال مدتی که نبودم فعلا به قول یه یکی   یا علی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢۸ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط یه دختر شاید مهربون نظرات ()

نمیدونم با چه کلماتی با چه واژه ای شروع کنم فقط اینو میدونم که باید حرف دلمو بزنم حدود یه ماه پیش توو زندگیه من یه نقطه ی عطفی شروع شد و تا الانم خدارو شکر ادامه داره به دلایل خاص نمیتونم کامل توضیح بدم فقط اینو میخوام بگم که خدایا خیلی بزرگی درست موقعی که ازت نا امید شدم به زندگی امیدوارم کردی ای کاش اینقدر راحت بودم تا همه چیزو توضیح میدادم یا اصلا دااااااااااااد میزدم ولی فقط میتونم بگم خیلی خوشحالم خیلی ممنونم از خدا از اون اتفاق از اون .... که اسمشو گذاشتم اتفاق     اتفاق زندگیه من ممنونم ازت   مدیونم بهت    زندگی خیییلی عجیبیه درست از اون جایی که انتظارشو نداری حتی از گوشه ی ذهنتم گذر نمیکنه یه اتفاقی برات میفته که زیرو رو میشی خیلی سخته اینجور مبهم توضیح بدم نمیتونم تمام اون چیزی رو که توو دلمه بریزم بیرون فقط یه جمله (اتفاق زندگیه من مرسی که افتادی)

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٧ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط یه دختر شاید مهربون نظرات ()

قالب برای بلاگ