کلبه ی کوچولوی من

سلامماچ چطورین شرمنده بابت تاخیر چند روزه   یه مقدار سرم شلوغه گاوچراناخه بنده دارم راننده میسمخجالت نه تو رو خدا تشویق نکنین شرمنده میشم خجالتم ندین مرسی (ماشالاه از بس که کمبود محبت دارم همش احساس میکنم دارین تشویقم میکنین نیشخند)بعدشششششششششش بازم سپاس فراوان از ژینووووووووووو نازنیننننننن علیییییییی احساننننن سوگند همه و همه که چه نظر دادن چه ندادن یعنی کلا نیومدن که نظر بدنعصبانی (دوستان لطفا نوجه کنید این جملات تیکه های نیش داری بودن که به بعععضیا زدم که بیان نظر بدنعینک )بعدش یه سوال من مگه چجوریمسوال هر کسی میاد میگه یه شخصیت خاصی داری یه جور خاصی مینویسی ولی به خدا من عین خودم مینویسم(به خدا من خودممنگران) حالا بیاین از رانندگی بگم فعلا از اونجایی که بنده انسانی بسیار بسیار باهوشم مژهمرحله اول همون مقدماتیی ائئن نامه قبول شدم حالا مونده مرحله دوم (حالا بعضیا میگ چیه خوب کار هم چین خاصی هم نکردی ولی به جون خودم خیلی سخت بود )یه کتاب داره 200 صفحه بلند کلفت (نیشخند) هه بزارین یه چیزی بگم جدیدا رفتن وبلاگ علی  همون بچه هی دانشگاه راضی علی یه عکسی گذاشته بود تماشاییی یه گربه بود کوشولو تو یقه ی یه دختررررررررر زیر لباسنیشخندحالا بیایم بحث خودمون امروزم یه کلاس فنی داشتیم یه مردی اومد زیبا ترین و رسا ترین توصیفی که میتونم ازش بکنم این شکلکهسبزدیگه فک کنم خودتون متوجه شدین خلاصه کلاس امروز بسی مزخرف بود اهانننننننننننننننننننننننننن هه هفته ی پیشم با دخمل خاله ها جمع شدیم زدیم رقصیدیم ترکوندیمممممممخنده جاتون خالیییییییییییییییییییییی یه رقصی میکردم تماشاییقهقهه مخصوصا حرکات باسن لبنانی و مصری و ترکی و عربی دیگه دخترا میدونن چی دارم میگم ابلهخلاه کلی مسخره بازی در اوردیم فردا هم زن داییم دعوتمون کرده برا مجلس سفره ی حضرت ابولفضلفرشته نمیدونم شهر های دیگه هم این رسمو دارن یا نه ولی اینجا کسی که حاجتی از حضرت ابولفضل بخواد نظر میکنه بعد که نظرش قبول شد یه مهمونی کوچیک مذهبی میدن من فردا که رفتم برا همه دعا میکنم که حاجتاشون براورده بشه شمام نامردی نکنین نظر بدین هان بزارین اینم بگم برم واسه ازمون رانندگی گفتن باید گروه خونی رو بگین من موقعی که اول دبیرستان بودیم تو درس زیست معلممون مال منو امتحان کرده بود که اونم داستانی داره واسه خودش بعدا میگمقهقهه ولی خوب میدونستم  ب مثبته ولی گفتن باید بری ازمایشگاه خلاصه صبح گشنه و تشنه رفتیم ازمایشگاه و ازمایش خون دادیم ناگفته نماند من دخمل بسیار شجاعی هستمعینکنیشخندگاوچران و بدون مامانو بابام خودم تنهایی رفتم تو اتاق البته بابام باهام اومده بود ازمایشگاه ولی خوب تنها رفتم تو حالا از اونجایی هم که دختر فیسو ناز نازی هم نیستمقهر همش در حال چاخان گفتنم که اره بابا چی بود که همه ازش میترسن یه سوزنه یه چن قطره هم خوننیشخند در حالی که چشام داشت چپر چلاغ میدیدابله همه چیزو خلاصه بسی از خودمون انرزی صرف کردیم تا خونواده متوجه نشن ولی جون خودم دست چپم تا شب چلاغ شده بودابرو  اینم از این فعلا بای تا های نظر یادتون نره

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٩ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط یه دختر شاید مهربون نظرات ()

سلام یه سلام نه خوشحال نه ناراحت اول از همه از دوست جدید و خوبم همون نازنین خانوم ممنونم که این همه به من لطف دارهماچ   میسی عسلم (خودمونیما زیاد هندونه دادی زیر بغلم )نیشخند  خب بگذریم نیشخند   بعدشم شروع کنیم تشکر از احسان که قوت قلب داد اخه بچه من به تو چی بگم به جای اینکه امید بدی اره بابا دوربین بوده که من به دیدن جد مرحومم امید وار بشم زرررررت میزنی تو ذوق ادم منتظر ولی خب خداوکیلی دستت درد نکنه اومدی نظر دادی به جز چند نفر کسی نمیاد نظر بدهنیشخند البته فکرای بد نکنینا نه این که امار وبم پایینه ها امار بالاس ولی خب نظر نمیدن وگرنه خب همه که منو میشناسندروغگو مگه میشه نشناسنسوال نیشخند شرمند ه من یه ذره پرروام خجالت بعد عرضم به حضور با سعادتون  اقا چشمتون روز بدنبینه امروز رفتم امتحان دادم اونم چی اندیشه ی اسلامیسبز قبل اونم دوتا امتحان خیلی سخت داده بودم که همشون عالی بودن فک کنم دوتای قبلی همشونو درس نوشم ولی این پدر سوخته با حجم کمش پدرمو دراورد خلاصه به مامانم نگینا ولی امتحانمو خراب کردمنگرانمن نمیدونم اخه من که قرار حسابدار بشم برا چی باید معارف بخونمعصبانی کچل شدم کلافهبعدششششش با هانیه (تنها دوست صمیمیم)رفتیم مخابرات که سیم کارتشو درس کنیم از بس که این دوست من ماشالاه عاقله همش در حال گم کردن گوشیه فک کنم این سومین گوشیه ی که گم کردهعصبانی خلاصه رفتیم واسه ردیابی سیم کارت افا مگه این مخابراتیا جوابتو میدن این میندازه گردن اون اون میندازه گردن این اخرشم بیخیال شدیم و اومدیم خونهناراحت البته تو راه کلی از خاطرات دوران مدرسه گفتیم و کلی روده بر شدیمخنده مثلا بزارین یکیشم واسه شما بگم ولی جون من نخندینا خب پیشششش میاد دیگهخجالتنیشخند اقا ما سال پیش دانشگاهیی بودیم یه روز یکی از زنگا خالی داشتیم هانی گفت بیا بریم بیرون من گفتم بابا انتضامات الان تو سالنه نمیشه بیا بشینیم کلاس و از اونجای که این رفیق ما بسی شر میباشندشیطان گفت خب مام انتضامات مبشیم گفت سوالچجوری گفت بیا یه کاغذ بچسبونیم بازومون روشم بنویسیم انتضامات در حالی که بازو بند اونا از نوع پارچه ای بودا نیشخندخلاصه ما دو تا بازو بند الکی درس کردیم رفتیم طبقه های بلا ادای انتضاماتو در اوردن که خانوم برو تو کلاس سالن نباشگاوچران اونا فک میکردن واقعا ما انتضاماتیم همه ازمون میترسیدن مام هر هر میخندیمقهقهه که یهو من رسیدم جلوی یه دختر قوی هیکل از قضا اسم اونم ایدا بود خلاصه با جثه ی کوچولو موچولوم محکم داد زدم خانوم برو تونیشخندکه یهو برگشت گفت ببخشید شما گفتم کوری نمیبینی انتضاماتم دیگه عینکیهو برگشت گفتم از کی تا حالا تو انضامات شدی و من که رییس انتضاماتم تو رو نمیشناسمتعجب اقا اینو که گفت انگار یه سطل اب داغ ریختن رو سرمسبز یهو گقتم هانی بدووووووووووو الان هانیه دوییده من نمیدونم از ترسم پله ها کدوم طرفه قهقههخلاصه عین موشک جیم زدم از سالن رفتم دسشویی حیاط درو بستم بعد که یکم دنبالم گشتن دیدن نیستم رفتن حالا من میخوام بیام بیرون مگه در دسشویی باز میشهخنده خلاصه طی اقدامی جسورانه از دیوار های نصفه ی دسشویی بالا رفته و نایل به بیرون امدن از مستراح شدمخجالتقهقهه ولی جون خودم خیلی صحنه های خنده داری بود تو عمرم اونقدر اکشن بازی در نیاورده بودمنیشخند عینکعینکاینم از خاطره امتحانای ترم تابستونم تموم شو راحت شدم ولی باز مشکل برام پیش اومده بازم مامانم اینا دعوا کردندل شکسته همش میخوره تو حالم به خدا ناراحتسرتونو درد نیارم این بود گزارشی از یک روز من ایشالاه بعدا میام چیزای دیگه مینویسم فقط تو رو جون ر کی دوس دارین نظر بدین دیگهگریهگریهگریه

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٩ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط یه دختر شاید مهربون نظرات ()

هه بچه ها در طی اقدامی متوهرانه متوجه شدم پدر مادر پدربزرگم یعنی پدر بزرگ پدر بزرگم از طرف مادر یعنی از طرف مادر بدر بزرگم یعنیییییییییییییییی پدر مادر پدر پدرم اسمش اقای( میر جبار) بوده خنده خودشم شاعر بوده پدر بزرگ من 95 سالشه میر جبار هم اگه الان زنده بود احتمالا 400سالش میشد وای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا چقدر بانمک بعدش حالا اسم زنشم خانوم سپاس بود فککرشو بکن تقربا 400 500 سال قبل جد من کی بودهقهقهه  مادر مادربزرگمم اسمش فرنگیز بوده مامانم میگفت من که با بابات ازدواج کردم فرنگیز 100 سالش بوده و تو بستر مرگ بوده مثل این که خیلیم زشت بودنیشخندیعنی بزارین واضح کنم قضیه رو میر جبار پدر پری رخ بوده پری رخ هم زن احمد بوده احمد هم پدر پدر بزرگم میباشند همشون تااااااااااا 90 الگی زنده بودن یعنی اون احمد سال 60 بهش ماشین میزنه میمیره وگرنه الانم زنده بود تقریبا با سنی معادل 150 سال خونوادمون عمرش طولانیه هانیشخندبابام میگه یه بار تو باغ قدیمیه بابا بزرگ خودم احمد اقا روحش اومده بود زنشو صدا میزد همون پری رخ رو بابام شنیده بود صدا رو ولی هر چی گشتن چیزی ندیده بودن بابام میگفت احمد اقا یعنی پدر بزرگش بلند میگفته خانوووووووم خانومممممم نگران یه عکسی از احمد اقا داریم بزار ببینم میتونم یه کاری کنم شمام ببینین یا نه خودم خیلی دوست داشتم میر جبارو ببینم ولی بنده خداعکس نداره یه سوال 500 سال پیش دوربین بوده سوال؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٠ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط یه دختر شاید مهربون نظرات ()

 سلام قرار نبود امروز بیام بنویسم ولی امروز رفتم تو یه وبی همون الهام عزیزم (جوواجور) اهنگش داغونم کرد همین اهنگ جدیدی که گذاشتم خیلی قشنگه من زیاد تو قیدو بند عشق نیستم ولی خیلیا رو دوس دارم خیلیم قشنگه که یکی دوست داشته باشه ببین چقدر عاشقه که اینجوری با سوز داره اهنگ میخونه دلم ریش ریش شد شاید برا من خیلی زود باشه که بخوام از عشق و عاشقی حرف بزنم ولی امیدوارم خدا منو تو زندگیم خوشبخت کنه خدا کنه اگه قرار ادامه ی زندگیمو با کسی جز پدر مادرم ادامه بدم اون نفر بتونه منو خوشبخت کنه از الان فکر ازدواج نیستم چون راه درازی دارم   میخوام با درس به هر چی که میخوام برسم ولی یه چیزی دست خداس اونم شریک زندگیه من هنوز خیلی بچم شاید اگه کسی از دوستا و اشنا ها این متنو بخونه بگه واااای ایدا رو ببین از الان به فکر ازدواجه ولی کاملا برعکس اصلا به این چیزا فکر نمیکنم فقط یه چیزی از خدا میخوام خودش میدونه تا حالا چقدر سختی کشیدم و دارم میکشم زندگی پستی و بلندی داره میترسم از اون روزی که تنها بشم میترسم از این که خدا تک ستاره ی اسمونمو  (مامانم ) ازم بگیره ولی خب به خدا التماس میکنم همیشه سایش بالا سرم باشه و و اگه خدایی نکرده زبونم لال اتفاقی افتاد حد اقل یکی کنارم بمونه که تا اخر عمر بتونم با خیال راحت بهش تکیه کنم خدایا من خیلی دختر دمدمی مزاجیم خیلی دختر پررویی هستم ولی تو بخشنده بهم کمک کن کمک کن مادرم کنارم بمونه کمک کن اگه قرار شد یه روزی شاید 10 9 سال دیگه خواستم ازدواج کنم گول نخورم کمک کن زندگیم عین زندگیه مامانم نشه که از عشقو محبت دوره اخه بچه مامان بابام زیاد با هم خوب نیستن میترسم از روزی که بلایی که سر مامانم اومده سر منم بیاد  واسه عاقبت به خیر بودنم جز تو کسی رو ندارم خدایا کمک کن                                                                                           

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٩ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ توسط یه دختر شاید مهربون نظرات ()

جشنه جشنه جشنه شب شب شورو حاله نرقصیدن محالههههههههههههههههههههههههه درررری ری ریری درییییییی ررررییییی هوراهورااااااااااااااااااا تموم شد داره عید میادددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددهوراابله  مبارکه عید همتون البته ماشالاه علی و احسان اینا یه روز زودتر رفتن استقبال عید کل عید همه مبارک ای دوستان زیبا و کوچکنیشخند اینجانب میخواستم که همان روز عید عرض تبریک کنم ولی از اونجایی که مقداراتی دولت محترم لطف کردن و تعطیلی عید رو توی تابستون کردن 2 روزقهقههخندهقهقههواقعا دیگه از شدت تعطیلات نمشه فردا بیام نت ولی در کل عید همه مبالک (میگم خداییش دولت ما هم عجب دولتیه مگه نه ماشالاه از بس که فکر مردم هستن ادم شرمنده میشه ازشون نیشخند) بگذریم بحث سیاسی میاسی رو بزاریم کنار یه وب فلک رده داریم میان فیلترش میکنن حوصله ی دعوا و قتل اینا رو ندارمگاوچراننیشخند(اقای فیلترکن ما شما رو خیلی دوس داریما ماچ) (یه وقت باور نکنینا دروغ سیزده بودنیشخند) بعدش عرضم به حضورتون یکی از دوستام که درست روز اول ماه رمضون بود باهام اشتی کرد هورااااااااا امیدوارم هر جا که هس صحیحو سالم باشهماچبعدششششششش میدونین چی شده بود مامانم چن روز پیش رفته بود بیرون تو یکی از خیابونای اصلی شهرمون 30 40 تا دختر پسر جوون از اون تیپ شیطان پرستا ریخته بودن بیرون داشتن تظاهرات میکردن کلی پلیس ملیس اومده بود فکرشو بکنننننننننن    البته حق داشتن بی دلیلم هم نبود اخه من اهل ارومیه هستم مژه ولی دریاچه مون داره خشک میشه ناراحت شده عین کویر نمک اونا میگفتن بزارین سد باز بشه اب بیاد اینورم مخالفت میکنن نمیزارن یعنی بعضی از ادمای سود جو دارن از موقعیت به نفع خودشون بهره میکشنمنتظر ولی اینم بدونن که اگه اونجا خشک بشه بزرگترین منع ارتمیا توی دنیا از بین میره شهرمون و باغ و باغچه هاش شوره زار نمک میشن یه جایی خوندم میگفت بعد یه مدت شهر جای زندگی کردنم نمیشه خلاصه ا میدوارم که حل بشه نمیدونم کسی از شما هاارومیه اومده یا نه ولی خیلی شهر قشنگو سرسبزیه به نظر من که خیلی خوشگلهماچ بعدش دیگه جونم براتون بگه شدیدا هوس کرانچی کردم از نوع تند و اتشینخوشمزهفردا دلی از عزا در میارم نیشخند  امتحانامم کم مونده شروع بشه 13 15 19 شهریور امتحان دارم ترم تابستون خوبه ها ولی خب دیگه یه ذره ادمو اذیت میکنه    حالا به عنوان هدیه میخوام یه شعر خیلی قشنگ از مریم حیدرزاده بزارم خیلی قشنگه عیدتون مبارکماچ

سلام بهونه قشنگ من،برای زندگی

 

آره بازم منم،همون دیوونه همیشگی

 

فدای مهربونیات،چه میکنی با سرنوشت

 

دلم واست تنگ شده بود،این نامه رو واست نوشت

 

 

 

حال منو اگه بخوای،رنگ گلای قالیه

 

جای نگاهت بدجوری،تو صحن چشمام خالیه

 

ابرا همه پیش منن،اینجا هوا پر از غمه

 

از غصه هان هرچی بگم،جون خودت بازم کمه

 

دیشب دلم گرفته بود،رفتم کنار آسمون

 

فریاد زدم یا تو بیا،یا منو پیشت برسون

 

 

 

فدای تو یه وقت شبا،بیخودی خستت نکنه

 

غم غریبی عزیزم،سرد و شکستت نکنه

 

چادر شب لطیفتو،از روت شبا پس نزنی

 

تنگ بلور آبتو،یه وقت ناغافل نشکنی

 

 

 

اگه واست زحمتی نیست،بر سر عهدمون بمون

 

منم تو رو سپردمت،دست خدای آسمون

 

راستی دیروز بارون اومد،منو خیالت تر شدیم

 

رفتیم تو قلب آسمون،با ابرا هم سفر شدیم

 

 

 

از وقتی رفتی آسمونمون،پر از کبوتره

 

زخم دلم خوب نشده،از وقتی رفتی بدتره

 

فدای تو نمیدونی،بی تو چه دردی کشیدم

 

حقیقتو واست بگم،به آخر خط رسیدم   

  دوستان عزیز لطفا فکرای منفی نکین این شعر مخاطب خاصی نداره تقدیمش میکنم به همه ی بچه باحالای ایرونی ماچ

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۸ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط یه دختر شاید مهربون نظرات ()

سلامممممممممممم چککار میکنینننننننننن خوفین ؟نیشخند من که خیلی خوشحال بیدم زیرا این ماه رمضان به زودی خاتمه میپذیرد و خوراکی های بسی خوشمزه در انتظارمان است به بهخوشمزه البته دوستان گرام لطفا تفکرات منفی را کنار بگذاریدمنتظر زیرا بنده انسانی معتقد به خداوند میباشمفرشته اما از طرفی مقداری عجول هستم و بی صبرانه متنظر عیدممممممممممم بعدششششششششش تشکر از ژینو جون که میاد و نظر میده ولی جون ادرس وبلاگ نمیزاره بنده ی حقیر مجبورم اینجا جواب نظرات رو اعلام کنم عزیزم دلبندم تشکر که نظر دادیماچ البته نا گفته نماند بنده اهل کرمانشاه نیستم و رشتم هم ریاضی نیس من حسابداری میخونم و تشکر و سپاس فراوان دیگر از ار اززززززززززززززززززززززززز علییییییییییییی تشویق هورااااااااااااااااااااااااااا هورادا داش علی با من قهریده بوددددددددددددد میدونین چلا اخه من دخمل بدی سده بودم داداسمو نالاحت کلده بودناراحت اما دخمل خوبم معذرت خواهی کردمممممممممممممممممممممممممممم الانم منو بخشید مگه نه ؟نیشخند اینم از ایننننننننننننننننننننننننننننننن امروز اومدم چن تا جوک با مزه بزارم شما ها رو نمیدونم ولی من از بعضیاش خیلی خوشم اومد  بفرمایید جوک البته بعضیاشون بی مزن ولی شما به با مزه گی خودتون ببخشیدنیشخند در ضمن بچه ها هدف من توهین به هیچکس اعم از ترک  و کرد و لر و فارس غیره نیس فقط واسه خنده گذاشتم این متنو لطفا کسایی که میخونن به خودشون نگیرن به خدا هدفم توهین نیس ماچ تو خیلی با ارزشی! نه به خاطر خودت به خاطر این که بدنت به اندازه کافی شامل: سولفور برای کشتن تمام شپش های بدن یک سگ، کربن برای ساخت 900 مداد، پتاسیم برای آتش زدن یک توپ فوتبال، چربی برای ساختن 7 قالب صابون، فسفر برای درست کردن سر 2200 کبریت و آب برای پر کردن 10 تنگ داره. تو اون کله پوکت که چیزی نیست مردم ازش استفاده کنن، حد اقل بمیر که یه نفعی به کره زمین برسونی.


غضنفر به تاکسی میگه آقا چند میگیری منو برسونی به راه آهن؟ راننده میگه 1000 تومن غضنفر میپرسه واسه چمدونام چند میگیری؟راننده میگه هیچی. غضنفر میگه پس چمدونام رو ببر من هم اومدم.


پنج تا داداش پولاشونو رو هم میذارند تاکسی می خرند بعد از چند وقت ورشکست می شند اگه گفتی چرا ؟ آخه پنج تایی با هم می رفتن مسافرکشی.



معلم کلاس اول از ساسان کوچولو می پرسه ..اگه تو 10 تا شکلات داشته باشی 2 تاشو بدی به سمیرا..3 تاشو بدی به مریم و یه دونه هم بدی به شراره اونوقت چی خواهی داشت؟؟؟ ساسان میگه .خوب معلومه 3 تا دوست دختر جدید



غضنفر با دوست دخترش میرن پارک غضنفر میگه :عزیزم اگه این درخت کاج زبون داشت الان به ما چی میگفت ؟ دختره میگه اگه زبون داشت میگفت احمق من زردآلوام نه کاج ...



 
مادر : پسرم ، من دارم می رم خرید یه وقت به کبریت دست نزنی ها پسر : نه مامان جون من خودم فندک دارم



دو تا خجالتی با هم ازدواج می کنند بچه شون آب می شه



غضنفر میره آزمایشگاه داد میزنه میگه چرا جواب خون شهدا رو نمیدین؟




سه نفر دیر به قطار میرسن ، دنبالش میدون ، دو تاشون سوار میشن ، سومی نمی رسه ، شروع میکنه به خندیدن . میگن چرا میخندی ؟ میگه : آخه اونا واسه بدرقم اومده بودن



غضنفر با ماشینش تو برفا گیر می کنه زنجیر نداشته سینه می زنه!


یه روز غضنفر رو به جرم دزدی می برن دادگاه قاضی میگه خجالت بکش این دفعه چهارمته که میای دادگاه. غضنفر به قاضی میگه تو خجالت بکش که هر روز اینجایی !




ترکه سوار تاکسی بوده ... بعد از مدتی یکی پیاده میشه و درو محکم میبنده ... راننده میگه : الاغ بی شعور ... یه کمی جلوتر یه نفر دیگه پیاده میشه و باز در و محکم میبنده و بازم راننده میگه : الاغ بی شعور ... خلاصه نوبت به ترکه میرسه و ترکه هم با دقت در و آهسته میبنده میبینه راننده داره نگاش میکنه به راننده میگه : چیه ... الاغ باشعور ندیدی



یارو اسم بچه اش رو میزاره «اس ام اس» دوستاش میگن: این چه اسمیهبرای بچت گذاشتی؟ میگه: چیه مگه! از پیام که با کلاس‌تره.



یارو می‌ره ساندویچی می‌گه آقا یه همبرگر بدین توش خیارشور نذارین فروشنده می‌گه آقا خیار شور نداریم می‌خوای گوجه نذارم!!



به ترکه خبر میدن که بابا شدی میگه به زنم نگید میخوام غافلگیرش کنم




ترکه با خدا قهر می کنه، صبح که از خونش میاد بیرون میگه: به امید بعضی ها‎!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٦ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط یه دختر شاید مهربون نظرات ()

سلام اومدم چن تا عکس جیگیلی میگیلی بزارم برم خیلی گوگولوینماچ توجه :در صورت باز نشدن هر یک از تصاویر بر روی آن راست کلیک کرده و گزینه Show Picture را فشار دهیددهیدلطفانیشخند             

خیلی خوشگلن وبمو جینگیلی کردنننننننن

      اینم دلقک خیلی نازه مگه نه؟نیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط یه دختر شاید مهربون نظرات ()

نیشخنددیروز از یکی یه داستانی شنیدم برام جالب اومد گفتم واسه شمام تعریف کنم از بس که دوشتون دالممممممممممممممممبغلمیگن یه روزی یه مرد خیلیییییییی پولداری زندگی میکرد کهتو دنیا هیچکسو کاری نداشته کلی هم ثروت داشت یه روز با خودش فکر میکنه میگه من اگه بمیرم تکلیف این همه ثروت من چی میشه خلاصه میاد مردم شهرشو جمع میکنه میگه ای اهالی اگه من مردم ثروتمو به یه نفر از شما  میبخشم به شرطی که اون یه نفر بعد از مرگ من یه شب با من بیاد توی قبر تا من تنها نترسم همه میگن برو بابا ما زنو بچه داریم میترسیم از این کارا بکنیم یهو یه حمالی میاد میگه من که تودنیا هیچ چیزی واسه از دت دادن ندارم فقط دارو ندارم یه خورجین هس باشه قبول من بعد مرگت شب اول قبر میام تو قبرت زمان میگذره و میزنه مرد پولدار میمیره و میان کنار اون تو قبر اون حمال رو هم دفن میکنن بعد که همه رفتن نکیر منکر میان واسه حساب رسی میبینن ا به جای یه نفر دو نفر تو قبرن خودشم یکیش زندس اول میرن سراغ اون زنده که همون حماله بود و شروع میکنن ازش سوال پرسیدن که پدر کیه مادرت کیه چقدر نماز خوندی چقدر روزه گرفتی توی زندگیت چی داشتی چجور خرجش کردیو ............. حمال بیچاره هم از ترس عین بید میلرزه صبح میشه مردم میان تا حمال رو که یه شب تو قبر مونده رو در بیارن درش که اوردن همه بهش تبریک میگن که اره خوش به حالت دیگه ثروتمند شدیو از این حرفا یهو میبینن حمال داره فرار میکنه میگه نه نمیخوام هیچی نمیخوام مردم تعجب میکنن میگن بابا مرده خوش وصیت کرده بعدشم این همه پول واسه چی نمیخوای حمال میگه بابا منه بدبخت الان که زنده هستمو یه خورجین دارم تو قبر حساب یه خورجینو نتونستم پس بدم حالا بعد مرگ حساب این همه ثروتو چجوری پس بدمسوال  (خودمونوما اینم خنگ بوده خب منه که جاش بودم قبول میکردم حمال باشیو بهت این همه پول بدنو قبول نکنینیشخند) نیشخندنیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط یه دختر شاید مهربون نظرات ()

زاهدی یک سال تمام روزه گرفت و هر هفته تنها یک بار غذا خورد. پس از این ریاضت، از درگاه خداوند خواست که معنای حقیقی یک بند از کتاب مقدس را به او بنمایاند.

هیچ پاسخی نگرفت.

به خود گفت: چه وقت تلف کردنی!این همه از خود گذشتگی کردم؛ و خداوند حتی پاسخم را نداد...بهتر است از این منطقه بروم و راهبی را بیابم که معنای این بند را بداند.

در همان لحظه فرشته ای ظاهر شد و گفت:

این دوازده ماه روزه داری، فقط برای این بود که به خودت بقبولانی که بهتر از دیگرانی؛ و خداوند به انسانی مغرور پاسخ نمی دهد. اما وقتی فروتن شدی و از دیگران کمک خواستی، خداوند مرا فرستاد.

و سپس آنچه را می خواست بداند، برایش توضیح داد.

 

 

*******************

 

2

شیطانی به شیطان دیگر گفت: آن مرد مقدس متواضع رانگاه کن که در جاده راه

 می رود. دراین فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم...

رفیقش گفت: به حرفت گوش نمی دهد...تنها به چیزهای مقدس می اندیشد.

اما شیطان دیگر، بدون توجه به این حرف خود را به شکل ملک مقرب جبرئیل دراورد و در برابر مرد ظاهر شد.

گفت: آمده ام به تو کمک کنم.

مرد مقدس گفت: باید من را با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی... من در زندگی ام کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم.

و به راه خود ادامه داد، بی آنکه هرگز بداند از چه چیزی گریخته است....

 

 

*******************

 

3

پولس رسول دررساله خود به قرنتیان، به ما می گوید که نرمی، یکی از ویژگی های مهم عشق است.

بیایید هرگز از یاد نبریم: عشق لطافت است... یک روح سخت، اجازه نمی دهد خداوند آنرا مطابق میل خود شکل بخشد...

استاد در جاده باریکی در شمال اسپانیا سفر می کرد، که مردی را دراز کشیده در بستر گلها دید.

استاد پرسید: این طوری گلها را له نمی کنی؟؟؟

مرد پاسخ داد: نه، سعی دارم اندکی از لطافت گلها را جذب کنم...

 

 

*******************

 

4

حوا در بهشت قدم می زد که مار به او نزدیک شد و گفت:

-این سیب را بخور.

حوا که درسش را از خداوند آموخته بود، قبول نکرد.

مار اصرار کرد: این سیب را بخور. چون باید برای شوهرت زیباتر شوی.

حوا پاسخ داد: نیازی ندارم؛ او که بجز من کسی را ندارد...

مار خندید: البته که دارد.

حوا باور نمی کرد. مار او را به بالای یک تپه، به کنار چاهی برد.

-آن پایین است، آدم  او را آنجا مخفی کرده.

حوا درون چاه نگاه کرد و در آب چاه بازتاب تصویر زن زیبای را دید. و سپس سیبی را که شیطان به او پیشنهاد می کرد، خورد...

 

*****************

 

هنگام گلوله باران وحشیانه تولون، ناپلئون جوان مثل ژله از شدت ترس به خود می لرزید. سربازی او را به این حال دید، به هم قطارانش گفت: نگاهش کنید، دارد از ترس می میرد.

ناپلئون پاسخ داد: بله می ترسم. اما به جنگیدن ادامه می دهم. اگر یک دهم من می ترسیدید، خیلی وقت پیش فرار کرده بودید.

استاد می گوید: ترس نشانه ترسو بودن نیست، کسی که با وجود ترس، به راه خود ادامه می دهد، شجاعت خود را ثابت می کند.

 

 

*********************

5

مرد پلیدی، درآستانه مرگ، کنار دروازه ی دوزخ به فرشته ای برمی خورد.

فرشته به او می گوید: فقط کافی است در زندگی ات یک کار خوب انجام داده باشی، و همان یاری ات می کند. خوب فکر کن.

مرد به یاد می آورد که یک بار، هنگامی که در جنگلی راه می رفت، عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا آن را له نکند.

فرشته لبخند می زند و تار عنکبوتی از آسمان فرود می آید. تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند. گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده می کنند و شروع می کنند به بالا رفتن از آن. اما مرد، از ترس پاره شدن تار، به سوی آنها برمی گردد و آنها را هل می دهد. در همین لحظه، تار پاره می شود، و مرد بار دیگر به دوزخ برمی گردد...

صدای فرشته را می شنود که: افسوس، خودخواهی ات تنها کار خوبی را که انجام داده بودی، به پلیدی تبدیل کرد...

 

 

*******************

 

6

شوالیه ای به دوستش گفت: بیا به کوهستانی برویم که خداوند در آنجا سکنی دارد. می خواهم ثابت کنم که خدا فقط بلد استاز ما چیزی بخواهد، در حالی که خودش به خاطر ما کاری نمی کند.

دیگری گفت: من هم می آیم تا ایمانم را نشان بدهم.

همان شب به قله کوه رسیدند... و از درون تاریکی آوایی را شنیدند: سنگ های روی زمین را بر پشت اسبانتان بگذارید.

شوالیه ی اول گفت: دیدی؟! بعد از این کوهنوردی، می خواهد بار سنگین تری را هم با خود ببریم. من که اطاعت نمی کنم.

اما شوالیه ی دوم به دستور عمل کرد. هنگام برگشت، سپیده دم بود، و نخستین پرتوهای آفتاب بر سنگ های شوالیه ی پارسا تابید: الماس ناب بودند.

استاد می گوید: تصمیم های خداوند اسرارآمیز، اما همواره به سود ماست

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط یه دختر شاید مهربون نظرات ()

قالب برای بلاگ