کلبه ی کوچولوی من

سلام بچه ها واقعا از همتون ممنونم از همه ی کسایی که اومدنو دلداری دادن زندگی با داشتن دوستایی که حتی چهرشونو نمیبینی ولی دلداریت میدن شیرینه مرسی که این همه تو غصه هام شریک شدین نمیدونستم این همه دوستای خوبی پیدا کردم ممونم از علی از ژینو از احسان از همتون مرسی بچه ها امیدوارم توی این شبا همه همدیگرو دعا کنن ما رو هم از یاد نبرن قلب

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٩ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط یه دختر شاید مهربون نظرات ()

نمیخوام اه و ناله کنم چون دیگه خالیم خیلی از دستت دلگیرم خدا خیلی منو ناراحت میکنی به خدا به خودت قسم من مستحق این همه سختی نیستم چرا این همه به من گیر دادی چرا یه مشکل تموم میشه اون یکی رو اضافه میکنی به نظرت من دختر بدی هستم اره شاید یه خورده گاهی وقتا به حرفات گوش ندادم ولی دیگه اینقدرام دختر بدی نیستم که اینجوری اذیتم میکنی دلم خیلی ازت پره ای کاش اصلا به دنیا نمیومدم یا اینکه همونجوری بچه میموندم اداما هر چی بزرگتر میشن مشکلاتشونم باهاشون بزرگ میشه عوض اینکه کمکم کنی داری بیشتر عذاب میدی اخه مشکلمم یکی دو تا نیست نمیخوام بگم ولی خودت میدونی داره چه اتفاقایی میفته الان ماه رمضون سر افطار دعای منو قبول کن نزاربی جواب بمونه توی زندگیم به اندازه ی مهربونیایی که بهم کردی سختی هم بهم دادی یه کاری یه خورده منم احساس کنم دارم زندگی میکنم باور کن من دختر بدی نیستم خودتم میدونی چجور ادمیم پس اینقدر منو اذیت نکن به خودت قسم گنا دارم انصاف نیست ناراحت

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٥ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط یه دختر شاید مهربون نظرات ()

این متنو تو یه سایتی خوندم برام جالب اومد هر چند که دور از ذهن به نظر میاد ولی مثل اینکه عکساش تو یکی از موزه های لندن وجود داره    سوال         دست مومیایی ملکه ۳ هزار ساله مصر زنده می شود و انتقام خود را از کاهنان می گیرد.عکس هایی که همسر لویی هامان سیاح معروف فرانسوی از روح ملکه عصیانگر مصر گرفته و بازوبندهای اهدایی وی ، در موزه لندن موجوداست . در یک جلسه سخنرانی که در حضور ملکه انگلستان برگزار می شد، ملکه الیزابت از لردهالیفاکس خواست که یکی از خاطرات عجیب خود را بازگو کند. او نیز از دوست خود لویی هامان که همیشه همراه او در سفرها بوده ،خواست ماجرای دست خونین ملکه مصر را بیان کند. لویی هامان گفت : تا چند سال پیش دست مومیایی شده توتان خامون یکی از ۷ دخترفرعون را در اختیار داشته . او اظهار کرد: این دست مومیایی شده را پاشا خدیو اسماعیل (یکی از پادشاهان مصر) در ازای درمان بیماری مالاریاکه توسط من صورت گرفت ، اهدا کرد. او گفت :این دست مومیایی شده باارزش ترین شی ء درمصر می باشد; از آن به خوبی نگهداری کن . توتان خامون ملکه عصیانگری بوده و علیه پدرش برخاسته و جنگیده . پس از شکست پدردستور می دهد کاهنان با شمشیری دست او راببرند و سپس او را بکشند.
تابوت توتان خامون کنار در فراعنه قرار داده شد و برای اینکه مجازات شود، دستش به همراه خودش دفن شد و مدت ۳۰ قرن دست به دست گشت تا بالاخره به پاشا خدیو اسماعیل رسید و اونیز آن را به من هدیه داد. من هر کجا می رفتم ،آن دست مومیایی را از ترس دزدیده شدن همراه خود می بردم . در ضمن ، به دست یک بازوبند قیمتی نیز بسته شده بود. یک روز در خانه ام نشسته بودم که ناگهان متوجه شدم
دست مومیایی که به سختی یک چوب بود، تغییر وضع داده وانگشت سبابه اش با وضع معناداری به طرف سقف اتاق نشانه رفته است . من با فشار زیاد، انگشت را به حالت قبل برگرداندم . روز بعد، با صدای جیغ یکی از خدمه به سوی تالار دویدم و با کمال تعجب دیدم که گوشت و عضلات دست نرم شده واز رگ هایش خون جاری می شود. واقعا وحشت کردم اما از خدمه و همسرم خواستم که موضوع رابا کسی در میان نگذارند.
بار دیگر در ماه می سال بعد، این اتفاق روی داد و دست شروع به زنده شدن کرد.

وقتی به تقویم مراجعه کردم ، متوجه شدم این اتفاق دقیقا در ۲۲ می هر سال اتفاق می افتد ودست مرده زنده می شود. دست را نزد پزشکان پزشکی قانونی بردم . آنان تایید کردند که این دست متعلق به ۳ هزار سال پیش است . وقتی درآرشیو پلیس اسکاتلند یارد، وقایع شب تا صبح ۲۲ می سه سال اخیر را بررسی کردم ، متوجه شدم دست مومیایی شده به سراغ چند نفر مصری در نقاط مختلف کشورهای جهان رفته و آنها را به قتل رسانده و پلیس ردپایی از قاتل نیافته ; لذاقاتل را دست نامرئی نامیده است .
در ماه اکتبر همان سال به علت بروز انقلاب درایرلند، زندگی در آن کشور دشوار شد. من وهمسرم تصمیم گرفتیم ایرلند را ترک کنیم و برای مدتی ساکن انگلیس شویم . پس همه وسایل خودرا جمع کرده و به تدریج به لندن فرستادیم .
شبی که می خواستیم ایرلند را ترک کنیم ،همسرم متوجه شد دوباره دست زنده شده و ازآن خون می ریزد. ما چگونه می توانستیم یک دست خون آلود را همراه خود ببریم . خب ،پلیس اگر جلوی ما را می گرفت و دست رامی دید، فکر می کرد ما آدم کشته ایم . همسرم پیشنهاد کرد که دست را در آتش شومینه بیندازیم و از شر آن خلاص شویم . در حالی که همسرم دعامی خواند دست را در شومینه سوزان انداختیم .
لویی هامان در حالی که لرزه به بدنش افتاده بود و رنگ به صورت نداشت ، جرعه ای آب نوشید و ادامه داد:
واقعا عجیب و باورنکردنی بود وقتی دست رادر آتش انداختیم ، واقعه ای شگفت آور روی دادکه تا به حال کسی به چشم خود ندیده بود ونمی تواند هم باور کند; زیرا با عقل درست درنمی آید. اما این حادثه رخ داد و من دروغ نمی گویم . ابتدا شیشه های تالار منزلمان با صدای مهیبی شکست . ما در ابتدا تصور کردیم انقلابیون به خانه مان هجوم آورده اند. اما خبری ازانقلابیون نبود. ناگهان در بزرگ خانه از جاکنده شد و وسط خانه پرتاب شد.
در باز شده بود و باغ خانه زیر نور ماه نمایان بود. روی سکوی باغ ، زنی که فقط سر وشانه هایش پیدا بود، بی حرکت نشسته بود. وقتی مارا متوجه خود دید، از جا برخاست و وارد تالارشد و به سوی شومینه رفت .
در روشنایی آتش شومینه چراغ ، او را به خوبی دیدیم . او تاجی زرین روی سرش داشت وگرداگرد آن ماری عظیم روی تاج چمبره زده بود.
از کلاه و جواهرات کمربندش اشعه ای نورانی می درخشید که نور چراغ و آتش را تحت تاثیرقرار داده بود.
همسرم پشت سر هم از او عکس می گرفت . آن زن در مقابل شومینه ایستاد و خم شد و بازوی چپ خود را در آن آتش سوزان فرو برد و دست راستش را که ما در آتش انداخته بودیم ، برداشت .ما در وضوح کامل دیدیم که دست خود را بالای سربه هم متصل کرد. نمی دانم او شبح شاهزاده خانم بود یا خودش ; به هر صورت واقعی بود.نزدیک در خروجی شد و نگاهی به ما انداخت و باصدایی لرزان گفت : دوران ۳۰ قرن مجازات من تمام شد. من انتقام خود را از اعقاب کاهنانی که مرا مجازات و اذیت کردند گرفتم . حالا به آرامگاه خود باز می گردم . سپس دو بازوبند یکسان را ازبازوان خود باز کرد و به سوی ما انداخت و رفت وناپدید شد.
لویی هامان عکس ها و بازوبندها را به ملکه الیزابت تقدیم کرد و با گزارش های ضمیمه به موزه ملی انگلستان هدیه شد. در حالی که هنوزهم عده ای از حاضرین ، این داستان را غیرواقعی و زاییده تخیل می دانستند، لویی هامان با قاطعیت و پافشاری آنچه دیده بود، حقیقت محض می دانست     ( من که باور نکردم همش چرته شمام باور نکنینننیشخندنیشخندنیشخند)

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۸ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط یه دختر شاید مهربون نظرات ()

سلام من اومدممممممممممممممم مثل بمب از خود راضیبومبببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب ههنیشخند شرمنده تو مدتی که نبودم بسی قاطی کردم البته تقصیر من نیستاخنثی همش تقصیر این دانشگاهه ههنیشخنداز خود راضی اره دیگه گفتم دانشگاه یعنی بنده قبولیدمممممممممممممممم از کنکوررررررررررر اونم از عشق خودمممممممممممممممممم (حسابداری)ماچ نمیدونم چرا این همه این رشته رو  دوس دارمسوال البته جای بسی شرمنده گیست که بگم خیلی سخته هه خب چیکار کنم همش حساب کتابه همش بدهکار بستانکار به خدا الان تازه شدم دو ترم ولی مطمئنم به ترم 4 نرسیده سکته رو میزنم اخههههههههههه خیلی سخت میباشدددددددددددددددد (یکی نیس بگه اخه کودک تو که ریاضیت مفتضحه واسه چی میری ته ریاضی رشته انتخاب میکنیسوال) خب خلم دیگه این که تعجب نداره اهااااااااااااااااااااااان یه چیز دیگه تولد وبلاگ ماه پیش بود الکی الکی شدیم یه سالههورا هر چند که تو این یه سال فقط 3   4 بار اپیدم ولی انشالاه اگه خدا بخواد میخوام ادم بشم زود زود بیام مطلب بزارم  انواع اقسام مطالب حالا یواش یواش به قول معروف قاماس قاماس بعد عرضم به حضورتون این ماه رمضونم داره میاد فک کنم یواش یواش بوی هلاکیت کل کره زمینو بگیره اخه بابا وسط تابستون چجوری روزه بگیریمعصبانی شماها رو نمیدونم ولی من رسما میمیرمو زنده میشم اهانننننننننننننننن بچه ها اونایی که گواهینامشونو نگرفتن سریع برین اقدام کنین بیشعورا رفته رفته دارم قیمتو میبرن بالا قبل عید دوستم گفت بیا بریم من گفتم نه بزار واسه تابستون اون موقع 100 تومن بود الان شده160 تومن واقعا یعنی خیلی خرننیشخند   خبر دیگه اینکه جدیدا رفتیم عروسی اونم کجا؟ زنجان فکرشو بکن این همه راهو بکوب برو واسه سه  چهار ساعت دیرینگ دیرینگ ولی خب چه میشه کرد عروسی پسمل خاله بود باید میرفتیم  خوش گذشتا ولی بسیار بسیار خسته شدم به قول یکی از دوستام بعد از جاده نوردی های فراوان بلاخره رسیدم خونه یه روز کامل خوابیدم البته ناگفته نماند اونجا بسیار بسیار خندیدیمخنده وبسی ابرومون رفت اخه یه پسر دایی دارم 4 سالشه خلاصه اونجا یه دوست دختر پیدا کرده بود اونم 2 سالش بود اقا از اونجایی که این پسر دایی ما بسی شر میباشد خشتکش طی اقدامی جسوارانه پاره شده بودخجالت خلاصه با اون خشتک سواخ شده با اون دختره بازی میکرد و کلی کولی بازی در اورد هم خندوند هم آبرو برد ولی از بس شیرینه ادم دلش نمیخواد بهش چیزی بگه   خنده و شوخی به کنار بچه ها میدونین چی شده بود       من مریض شده بودم ناراحتاونم چجور مریضیییییییییییییییییییییییییییی پسرا لطفا این قسمت چشاتونو درویش کنین دخترا خانوما شما بخونین (لطفا در روز های مخصوص به حمام رجوع نکنید زیرا بلایی سرتون میاد اون سرش ناپیدا ) من ازبس (هر روز )  حموم میرفتم کیست گرفتم یعنی چشتون روز بد نبینه مردمو زنده شدم از بس که ...... خلاصه خیلی مواظب خودتون باشین سلامتی خیلی چیز خوبیه تا موقعی که بلایسبزی سر ادم نیاد قدرشو نمیدونیم همینکه اقا بلا اومد اون موقع تازه میفهمیم سلامتی یعنی چی  منم عین همه ی ادما مشکلاتی دارم تو زندگیم راسش قبلا زیاد خودمو اسیر میکردم همش احساس بدبختی میکردم ولی از موقعی که وارد دانشگاه شدمو محیط زندگی بزرگتر شداز خود راضی فهمیدم اولا نباید غم دنیا رو خورد یه شطرنجه یا میبری یا میبازی  ثانیا نباید سست باشی این قوی بودنو یه نفری بهم یاد داد که نمیخوام بگم کیه ولی خیلی کمک بزرگی بهم کرد امیدوارم خودشم همیشه تو زندگیش قوی باشه  دیگه کمتر غصه میخورم  همه همو غمم اینه که مدرکمو بگیرم یه کارایی بکنم تو ذهنم خیلی چیزا میگذره نمیدونم کدومش قراره عملی بشه ولی تمام سعیمو میکنم که به بهترین وجه درسمو تموم کنم تا شاید یه مقدار از غصه هامو یادم ببرم دقیق که نگا میکنم میبینم تو زندگی با همه ی سختیایی که کشیدم ولی بازم از خیلیا موفقترم و این منو خوشحال میکنه و باعث میشه محکمتر به زندگی بچسبم   بعدش بیاین از دانشگاه بگم اقا این دانشگاه خیلی جای جالبیه من نمیدونم مردم میان واسه درس خوندن یا خوشگذرونی دخترا چششون دنبال پسرا    پسرا هم چششون دنبال دختراس به غیر عده ای معدود کسی درس نمیخونه  اصولا به 3 گروه تقسیم  میشن درس خونا درسنخونا و شکمو ها    بله شکمو گفتم اخه میدونین چیه من هر موقع میرم سلف کللللللللل صندلا پره همشونم ماشالاه در حال تناولن خلاصه سرتونو درد نیارم یواش یواش گند دانشگاها هم داره در میاد یکیم که درس میخونه مسخرش میکنن من اصولا از شیک پوش بودن خیلی خوشم میاد نه درحد افراطی ولی خب تا حد ممکن سعی میکنم شیک و باکلاس باشم و از اونجایی که بنده یک عدد دخمل خانوم عینکی هستمیول یه مقدار بیشتر از بقیه جلب توجه میکنم هر چند که خودم تا حالا متوجه نشدمسوال ولی دوستم همش میگه خیلیا به تو نگا میکنن چه دختر چه پسر اخه کلا خیلی تیپ بانمکی دارم فکرشو بکن عینه بچه محصلا  همیشه کتاب دستمه  همیشه هم قیافه ی جدی دارم یعنی کمتر پیش میاد هر هر بخندم  به نظر من اصولا دختر باید سنگین باشهاز خود راضینیشخند  خلاصه منظور از همه یاین این حرفا این بود که اقا یه روز سر کلاس ریاضی نشسته بودم خیلی با دقت به درس گوش میکردم و با عینک فوق العاده شیکم داشتم تخته رو دید میزدم یولکه یهو دیدم استاد اومد جلو واستاد  (لازم به ذکره که این استاد ما اقایی مسن میباشند وبد اخلاق و صد البته رییس کمیته ی انظباطی ) خلاصه ایشون اومد منم ترسیدم فک کردم خدایی نکرده به لباسم یا سر رو روم گیر میده یهو دیدم با لبخند خم شد و گفت میدونی شبیه کی هستی منم با ترس گفتم کی استاد گفت (ایکیوسان)اقا اینو که گفت کلاس از خنده منفجر شد پسرام که همش تیکه مینداختن منم سرخ شدم عین لبو خجالت نمیدونم یادتون هس یا نه ولی بچه که بودیم یه کارتونی میداد یه پسر باهوش و عینکی و کچل ژاپنی بود اسمشم ایکیوسان بودیول خلاصه بسیار خجالت کشیدمو دیگه سرمو انداختم پایین اونم شد واسه من یه تجربه که نباید زیاد با دقت به درس گوش بدی زیرا دانشگاه جای خطرناکیه هر لحظه امکان داره مخصوصا پسرا ضایع کننت نیشخنداما در کل جای باحالیه هم میخندیدم هم درس میخونیم و خوش میگذره حداقلش صددددددددددددددددددددددد مرتبه از مدرسه عالی تره     وای میبینی تو رو خدایا حرف نمیزنم یا وقتی زدم فکم بسته نمیشه فعلا تا همین حد باشه بقیه چیزا رو بعدا میام تعریف میکنم فعلا بایییییییییییییییییی نظر یادتون نیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٧ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط یه دختر شاید مهربون نظرات ()

قالب برای بلاگ