کلبه ی کوچولوی من

 

سلام بعد از مدتها اومدم یه دستی به سرو روی این کلبه ی تنهاییم بکشم کلبه ای که انیسو مونسه منه چندین ماهه که نمینوشتم دلایا زیادی داشت مهترینش اینکه عزیزدلم انقد گرمو صمیمی کنارم بود که همه شادیاو غصه هامو باهاش تقسیم میکردم توو شادیام پا به پام شاد میشد و توو غصه هام دلداریم میداد و انقدر زندگیم برام دلچسب بود که غمو غصه ها فراموشم میشد امان از این روزگار بی انصاف که همه خوشیامو ازم گرفت رابطم با عزیزم دیگه اونقدرا صمیمی نیس من هنوزم عاشقشمو عاشقش میمونم ولی اون ازم دلسرد شده خداوکیلی حقم داره از بس که من با مشکلاتم سربارش شدم از بس همش غر زدم اون طفلی هم کلافه شد از دستم ولی همچنان انقدر که اقاس انقدر که خوبو مهربونه تنهام نزاشته و داره تحملم میکنه الهی من دورش بگردم چقدر با کارام عذابش دادمو دم نزد هر چقدرم ازش بابت همه خوبیاش تشکر کنم بازم کمه یه فرشته کامله یکی از دلایلی که باعث شد دوباره بیام بنویسم دلم بود بدجور گرفته یه بار توو پستای قبلی نوشته بودم ادما هر چی بزرگتر میشن مشکلاتشون بزرگتر میشه واقعا ایمان پیدا کردم به این جمله ای کاش بچه میموندم بزرگ نمیشدم متاسفانه خوانواده من خونواده ای پر از مشکلن تا میایم یه دیقه بخندیم یه مشکل جدید یا یه ناراحتیه جدید پیش میاد خنده رو لبامون محو میشه میشه مسائل مالی رو تحمل کرد میشه مشکلات جسمانی رو درمان کرد میشه محبت رو جبران کرد ولی بعضی چیزا هستن توو زندگی هیچ راه علاجی ندارنو مثل مارک به ادم میچسبن چن روز پیش توو خونمون یه ماجرای تلخی پیش اومد که حسابی داغونمون کرد و توو اون ماجرا بیشترین ضربه رو من خوردم بنابه دلایلی بیشترین تاثیرش رو من بود بعضی وقتا که توو تاریکی شب کنار پنجره میشینمو ماه رو نگا میکنم احساس میکنم چقدر شبیهشم دور ماه کلی ستارس ولی همیشه تنهاس دور منم خوانوادم هستن عزیز دلم هس ولی به معنی واقعی کلمه تنهام عزیزدلم یه بار بهم گفت بچه ای تا حالا هیچوقت ازش دلخور نشده بودم ولی اون حرفش اون لحظه خیلی داغونم کرد من توو زندگیم انقد مشکل دیدمو تحمل کردم که اگه کنار هم بچینن یه کتاب میشه سال پنجم دبستان که بودم اومدن مدرسمون یه ازمونی گرفتن مشابه استعداهای درخشان و منو چن نفر دیگه با نمره خوب قبول شدیمو چن ماه توو یه مدرسه خاص مشغول درس بودیم تقریبا به صورت جهشی میخوندیم و بهمون درسای راهنمایی رو تدریس میکردن یه مدت که گذشت یه روز مامانم بهم گفت که نمیتونم برم دلیلشم شهریه زیادش بود خلاصه با اون سن کمی که داشتم قبول کردم ولی خدا میدونه چقدر دلم خون بود از اون دوران یه مدت زیادی گذشت تا اینکه رسیدیم به الان که تقریبا سال اخر کارشناسیم از قضا چن روز پیش یکی از بچه های اون دوران رو دیدم که توو رشته شیمی ارشد رو گرفته و الان داره اماده میشه برا دکترا بره (آ م ر ی ک ا )جایی که برا من یه ارزوی بزرگه خدا میدونه چقدر اون لحظه احساس حقارت کردم ما همسنیمو اون داره برا دکترا میره خارج از ایران و من هنوز توو این دانشگاه چرت توو کارشناسی دارم درجا میزنم وقتی کنکور دادم رتبم رتبه تقریبا خوبی بود میشد چن تا شهر دورتر دانشگاه سراسری همین رشته خودمو بخونم ولی بخاطر اینکه عصای دست خونوادم باشم این دانشگاه چرت رو انتخاب کردم به هر حال دارم تموم میکنم ولی مشکلاتی که برا درسام پیش میاد خیلی ناراحتم میکنه عزیز دلم همیشه بهم میگه تو درس نمیخونی هر چی قسم میخورم که به خدا میخونم ولی سر امتحان خراب میکنم باورش نمیشه نمیدونه من با چه عذابی توو این خونه زندگی میکنم نمیدونه چقدر مشکل برام پیش میاد نمیدونه چطور دارم درس میخونم پدر مادر خیلی زود عصبی میشن و اصلا نمیشه باهاشون صحبت کرد و پناه اوردم به این وبلاگ چن شب پیش که داشتیم از خونه یکی از اشناهامون برمیگشتیم مامانم یه جمله ای گفت که خیلی شنیدنش برام سخت بود بغضمو قورت دادم تا اشک نریزم مامان نبینه ناراحت نشه اون جمله یه واقعیته محضه واقعیت تلخه خیلی سخته ادم تاوان سختیایی رو بده که مسئولش نیس نمیدونم چرا سرنوشت من انقد گره داره کجا توو زندگیم کار بدی کردم که روزگار باهام اینجو تا میکنه فقط امیدوارم ورق روزگار برگرده و منم توو زندگیم یه روز خوش ببینم چشام ضعیف شده از بس گریه کردم بسمه به خدا خیلی خستم چنتا ارزوی بزرگ دارم یکیش و مهترینش اینکه خدا خونوادمو عزیزامو برام سلامت نگه داره دومیش اینه عزیز دلم ایشالا توو کنکور ارشد قبول بشه فداش بشم خیلی زحمت کشیده دلم میخواد برق شادی رو توو چشاش ببینم بعدیش یه کار پیدا کنم سرم گرم شه دستو بالم باز شه یکم سختیای مادی رو حل کنم بعدیش یه ارزویی که نمیشه نوشت دوست دارم ته قلبم نگه دارم بشه یه راز بین منو خدا یه نیاز بین منو خدا و خودش حلش کنه به قول عزیز دلم باز وراجی کردم خیلی حرف زدم اینارو مینوسم تا زندگیم با همه سختیاو خوشیاش یادم بمونه از این به بعد سعی میکنم زود به زود بنویسم وقتی دلمو اینجا خالی میکنم سبک میشم

یا حق

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱۱/٢٤ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ توسط یه دختر شاید مهربون نظرات ()

از وقتی اتفاق زندگیم وارد زندگیم شده دیگه کمتر اینجا میام کمتر مینویسم دلیل اینکه این وبلاگو ساختم توو پستای اولم گفته بودم  این بود که برا چن لحظه هم که شده از فشار زندگی بیام بیرون چون وقتی مینویسم دلم اروم میگیره اما از موقعی که اتفاق وارد زندگیم شده دیگه فشاری احساس نمیکنم دیگه غصه نمیخورم چون نمیزاره غصه بخورم نمیزاره ناراحت بشم خونوادم اذیتم میکنن دوستام رفیق نیمه راه شدن توو دانشگاهم توو یکی از درسا افتادم اگه (اتفاق) نبود الان یا بیمارستان بودم یا تیمارستان خیلی حس قشنگیه که توو دنیا یه چیزی یه کسی بهت دلگرمی بده خدا خودش جواب اونایی که اذیتم میکننو بده از هانیه زیاد صحبت کردم زیاد نوشتم فک میکردم دوست واقعیه ولی ای داد و بی داد از این سادگیه من    نمیدونم چرا اینهمه باهاش صمیمی بودم خیلی دختر خوبی بود شایدم هست ولی نمیفهمم چرا سر یه جمله اینجوری دوستیمونو خراب کرد چیا که به من نگفت منه احمق کل زندگیمو بهش گفته بودم اخرشم یه جمله ای گفت که تا عمر دارم فراموش نمیکنم یکی نیس بهش بگه اخه نارفیق منه بدبخت تو رو دوسته خودم میدونستم تو رو خواهرم میدونستم چجوری دلت اومد بهم توهین کنی     غمو غصه زیاده الان بشینم تا شب مینویسم ولی غصه نمیخورم اخه من یه چیزی دارم که دنیا بهش حسودی میکنه   خیلیم دوسش دارم  به عشق اون دنیا و غصه هاشو از یاد بردم فقط (خدا) (اتفاق) (مامانم) این سه تا کافیه برام

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٢۱ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط یه دختر شاید مهربون نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۸ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ توسط یه دختر شاید مهربون نظرات ()

قالب برای بلاگ